ابن قتيبة الدينوري ( مترجم : ناصر طباطبايى )

268

الإمامة والسياسة ( امامت وسياست ، تاريخ خلفاء ) ( فارسى ) ( چاپ ققنوس )

سعيد : حجاج ! گواهى مىدهم خدايى جز او نيست و محمد ( ص ) بنده و فرستادهء اوست . سعيد وقتى كه مىخواست برود خنديد . حجاج : چه چيزى تو را به خنده وا داشت ؟ سعيد : از گستاخى تو دربارهء خداوند در تعجب هستم و از بردبارى خداوند تعجب مىكنم . حجاج : تو را به دليل اين كه پيوند مردم را از يك ديگر گسستى مىكشم . گردن او را بزنيد . سعيد : دو ركعت نماز بخوانم . وقتى كه به سوى قبله بازگشت گفت : به سوى خدايى بر مىگردم كه آسمان‌ها و زمين را آفريد و من از مشركان نيستم . حجاج : او را از طرف قبله مسلمانان به طرف قبلهء مسيحيان برگردانيد . وقتى سعيد را به سوى قبلهء مسيحيان برگرداندند گفت : به هر سويى كه برگرديد آن طرف سوى خداست . خدايا او را تنها نگذار و خون مرا از وى بخواه ، و مرا آخرين كشته امت محمد ( ص ) قرار ده . حجاج دستور داد تا گردن سعيد را زدند . پس از آن فرمان داد تا عده‌اى از خوارج را آوردند و گردن آنان را نيز زدند . گويند ، حجاج از كشتن سعيد فارغ نشده بود كه ناگهان ، در عقلش نقصانى روى داد و همواره با آواى بلند مىگفت : زنجيرها ، زنجيرها ، يعنى زنجيرهايى كه بر پاهاى سعيد بسته شده بود . بيعت وليد و سليمان ، پسران عبد الملك زمانى كه حجاج از كشتن خوارج فراغت يافت ، و كار عراق براى او استوار شد و پادشاهى عبد الملك استحكام يافت ، نامه‌اى براى عبد الملك فرستاد و از وى خواست تا براى وليد فرزند عبد الملك بيعت گيرد . عبد الملك اين رأى حجاج را نپذيرفت زيرا برادرش عبد العزيز هنوز زنده بود ، و از طرف عبد الملك در مصر حكومت مىكرد . از اين رو عبد الملك در نامه‌اى حجاج را مورد سرزنش خود قرار داد و براى او نوشت : تو را چه رسد كه در اين باره سخن بگويى ؟ در حالى كه مردم شام با وليد و سليمان بيعت كرده‌اند . عبد العزيز در زيركى و خرد و دور انديشى همچون عبد الملك بود ، تا جايى كه عبد الملك به كارى فرمان مىداد ولى عبد العزيز نظر ديگرى داشت ، از اين روى نظر و عقيدهء